على محمدى خراسانى

486

شرح منطق مظفر (فارسى)

است . قوله : و من رجل ؛ شاهد گوياى ديگر بر اين مدّعا ( كه شعر و شاعرى يك امر اختيارى و فكرى نيست و از ضمير ناخودآگاه سرچشمه مىگيرد ) اينست كه گاهى شاعر هرچه به ذهنش فشار مىآورد ، يك بيت شعر هم نمىتواند بگويد ! درحالىكه از نظر فكرى و اشتياق به شعر در اوج آمادگى است ولى با اين حال نمىتواند شعر بگويد . مانند و گاهى مطلب به عكس مىشود و شاعر فى المجلس قصيدهء بلندى را مىسرايد جريان عبد الملك مروان در مكّه ، كه در موسم حج تجاهل كرده و گفت : من امام سجاد را نمىشناسم ، فرزدق شاعر بالبداهه ، قصيدهء غرايى انشاد كرد كه : هذا الّذي تعرف البطحاء و طأته * و البيت يعرفه و الحّل و الحرم . . . گاهى كشيدن و كندن يك دندان از گفتن يك بيت شعر آسان‌تر است - تا چه رسد به يك قصيدهء بلند و جاودانه - و گاهى عكس است يعنى بدون فكر شعر از زبان فيضان پيدا كرده ، مىجوشد و بر دامنهء زبان يا قلم سرازير مىشود ، اين مطلب را ، شعراء خوب مىفهمند . قوله : و احسب ؛ مطلبى در ميان عرب‌ها و مخصوصا شعراء آنان مشهور و معروف است و بدان معتقدند و آن اين‌كه : با هر شاعرى يك شيطان يا موجود جنّى هست كه شعر را بر او القاء مىكند ، شگفت‌آورتر اين‌كه برخى براى آن موجود جنىّ اسم خاصى گذاشته و معتقدند كه در هنگام شعر گفتن آن موجود نامرئى در جلو چشم شاعر مجسم شده و شعر را به او القاء مىكند و . . . ( شايد روى همين پندارهاى غلط ، پيامبر را شاعر و مجنون خطاب مىكردند . بجا است در اين رابطه روى تفسير سورهء شعراء تأمل شود ) . مرحوم مظفر رحمهم اللّه مىفرمايد : گمان مىكنم تمام اين تجزيه و تحليلهاى غلط از آنجا سرچشمه مىگيرد كه آنها مىديدند ، شعر از ضمير ناخودآگاه مىآيد و يك الهام الهى است ، از اين جهت از تفسير آن عاجز شده و آن را به يك موجود غيرمرئى به نام شيطان و جنّ نسبت مىدادند ( همانند كثيرى از اعتقادات باطله‌اى كه نسبت به ماه و خورشيد و . . . داشتند كه چون نتوانسته بودند به خدا باور پيدا كنند و مؤثر اصلى را او